تبليغاتX
نعیما
... و تنها خداست که از رازهای نهان آگاه است ...

رفتن فرصتي براي پريدن است به سمت روشنايي تو .

برو اي هميشه روشن ! رفتنت سقوط من نيست !

بي‌تو بودن ديگه هرگز ، مثل آواره شدن نيست !

رفتنت اگرچه سخته ، اما معراج تو و ماست !

اين سفر ، آغاز پرواز ، اول جادة فرداست !

برو اي نهايت من ! اي گُل باغ سپيده !

هيشكي با موندن و ساختن ، به حقيقت نرسيده !

از سكوت شب جدا باش ! يه صداي آشنا باش !

آخرين لحظة ناب ، پركشيدن تو هوا باش !

كوچه‌هاي شبو تر كن ، وقتي خشكيده تنِ شب !

جاده‌ها گُل مي‌ده با تو ، توي فصلِ روشن شب !

برو اي رهاتر از من ! من بي‌تو ، نمي‌ميره !

مي‌دونم دوباره دستام ، دستاتو يه روز مي‌گيره !

دوباره يه روز مي‌ياد كه ، من و تو هم‌خونه باشيم !

مي‌رسه اون لحظه‌اي كه ، مثل پروانه رها شيم !

+ نوشته شده در  89/08/16ساعت 21:16  توسط علی صالحی  | 

يك روز از سفرت گذشته است اما گويي يك عمر مي شود كه پروانه، شمع روشنش را گم كرده اسن. جزيره اي شده ام در درياي تنهايي. در عطش ديدنت مي سوزم شايد خاكسترم آرامم كند اما ... اما نمي شود .

فكر اين خاطره‌هاي كهنه باش !

خاطراتي كه يه عمره با منه !

نذا با رفتن تو فاصله‌ها

طعنه به بي كسي من بزنه !

با من از سفر نگو كه خسته‌ام !

خسته از دوباره تنها شدنم !

فكر نكن اگه نباشي يه نفس

از خيال پاك تو دل مي‌كَنم !

منو از اين همه رويا پس نگير !

منو با تنهايي‌هام تنها نذار !

تو نرو ! فقط نرو نازك من !

اما هر چي كه مي‌خواي سرم بيار !

رفتنت فاجعه نيس ، مرگ منه !

رفتنت آخرِ عاشق شدنه !

فكر اين خاطره‌هاي كهنه باش

كه يه عمره از نگاهت روشنه !

+ نوشته شده در  89/08/14ساعت 19:58  توسط علی صالحی  | 

سفرت آغاز شد و من براي مردني موقت آماده مي شوم. تو به سفر مي روي و روح مرا با خود مي بري . از من جسمي بي روح مي ماند براي اين كه نگويم كم آورده ام. اما من در اصل مرده ام ....

 امشب مسافري و من ، چشمام به خطِ جاده‌هاست !

تو رفتي و ستاره هم ، امشب عزادار شماست !

امشب تو كوچه‌هاي شب ، جا مونده انگاري غروب !

بي‌تو غمِ دلواپسي ، نمي‌شه و نمي شه خوب !

دلتنگي نبودنت ، خاكسترم كرده رفيق !

عادت شدي ديگه برام ! دل با تو هم‌درده رفيق !

هم‌پرسة من بودي و هم‌خوابِ رويا و خيال !

بي‌تو رسيدن به سحر ، براي من شده محال !

خونة من بدونِ تو ، زندون غصه و غمه !

حتي رسيدن به جنون ، براي عاشقي كمه !

هم‌زادِ من بودي ولي ، امشب سفر كردي ازم !

من بي‌تو به مرزِ جنون ، به مرزِ گريه مي‌رسم !

امشب مسافري و من ، چشم‌انتظارِ جاده‌هام !

تو رو خدا داده به من ! دوباره از خدا مي‌خوام !

+ نوشته شده در  89/08/13ساعت 18:55  توسط علی صالحی  | 

 

 

وبلاگ من شده است اتاق تنهایی من و تو !

به دیگران بگو فقط از پشت این شیشه نامرئی به ما بنگرند

خلوت ما کوچک است به اندازهء قلبهایمان

برای کسی جا نیست الا خدا

خدایی که همیشه بوده و هست و خواهد بود ... تا وقتی که عشق است .... چه ما باشیم و چه نباشیم او هست

به دیگران بگو مزاحم نشوند

... که از این روزها چقدر از این "دیگران" بیزارم.

آرزوی من باش ... آرزوی امروز و فردا و همیشه .

 

+ نوشته شده در  89/06/14ساعت 0:30  توسط علی صالحی  | 

 

چشمانم كه به چشمانت مي‌اُفتد معلق مي‌شوم بين بودن و نبودن ! كم مي‌شوم از خودم و پُر مي‌شوم از نفس تو !

چشمان كه به چشمانت مي‌اُفتد يخ مي‌زند تمامِ تابستان زندگيم ! آب مي‌شود تمامِ يخِ زمستانيم !

چشمانم كه به چشمانت مي ا‌فتد باران چشمانم دريا مي‌سازد و طوفان دلم ويران مي‌كند همه هر چه را كه دارم !

چشمان كه به چشمانت مي‌اُفتد پلك زدن را فراموش مي‌كنم ! زمان مي‌ايستد و كره چشمانت ، زمينِ زندگيم مي‌شود!

چشمانم كه به چشمانت مي‌اُفتد خيره مي‌مانم به اين دوفرشتة سياه رنگ و جاودان ! با چشمانت معلقم مي‌كني بين زمين و آسمان ! مي‌مانم كه تو همستم يا من هستم ! اصلا من هستم يا نيستم ؟!

+ نوشته شده در  89/06/08ساعت 12:1  توسط علی صالحی  | 

چشمان من خیره به آینده ای مانده است که تو در آن خواهی شکفت. خیره به روزگاری که گرفتن دستانت جرم نباشد. شاید عشق همین باشد....

به من بده چشاتو ! نم‌نم گريه‌هاتو !

به من بده دوباره ، عطر گل هواتو !

از دل من شروع كن قصة عاشقيتو !

به من بده دوباره ، اون همه سادگيتو !

ريشة اين شبا رو ، تو هر نفس بخشكون !

خراب اون چشاتم ! از تو ديگه چه پنهون !

+ نوشته شده در  89/05/09ساعت 21:6  توسط علی صالحی  | 

 

بعضي وقتا كه تو نيستي مي‌گذرم از مرزِ بارون !

كم مي‌شم از گريه‌هام و پر مي‌شم از بغض پنهون !

كم مي‌يارم لحظه‌هامو واسه حرف كودكانه !

همة زندگي مي‌شه بي‌دليل و بي‌بهانه !

بعضي وقتا كه تو نيستي دلم از همه مي‌گيره !

شب مي‌شه مثل يه برزخ ! چشم من تا گريه مي‌ره !

بعضي وقتا كه تو نيستي تب دلتنگي مي‌گيرم !

از غم نبودن تو ، هِي مي‌ميرم و مي‌ميرم !

بعضي وقتا كه تو نيستي مي‌شم آتيشِ هميشه !

بي‌تو خط به خط اين شعر ، خالي از ترانه مي‌شه !

+ نوشته شده در  89/04/23ساعت 23:11  توسط علی صالحی  | 

بي تو بودن هميشه سخت است و ويرانگر. ساباط طاق چشمانت هميشه مثل سرپناهي امن، مامن دلواپسي هاي منِ ما شده است، مني كه از ضربه‌ضربه‌هاي نگاه‌هاي تو ديگر چيزي ندارد كه بشود آن را «من» ناميد!

فاصله دوست داشتن و عاشق شدن، هميشه طولاني نيست كه گاهي كوتاه‌تر از يك نفس كشيدن است، نفسي كه خود فصلي است از شور و ترانه و هم‌تبار شدن. دلم هميشه و هر وقت كه به تو مي‌رسد تمامِ تو مي شود و از اين منِ بي‌خود شدة بي‌حوصله براي دقيقه‌اي دست مي‌كشد شايد براي سالها از تو و با تو باشد. نگاهِ حاصلخيز تو آنچنان مرا تا سقف آسمان رشد مي‌دهد كه انگار تنها درختي هستم كه ريشه در خاك تو دارد. خاك تو از خاك تن من است همان عطري را مي‌دهي كه دوست دارم خودم آن بو را بدهم. تو منِ ما شده اي كه براي با من بودن آفريده شده‌اي .

+ نوشته شده در  89/04/04ساعت 13:15  توسط علی صالحی  | 

آرزو کردم و ......

....... و آرزو یم در یک آرزو برآورده شد.

هم نفسی که حتی از دورترین فاصله ها هم چقدر نزدیک است به من !

و این صفت خداست که او دارد.

چرا که خدا هم از دور ترین فاصله ها نزدیک است !

عجب صفت زیبایی !

آرزوهایم دیگر دست نیافتنی نیست ...

نزدیک است. بسیار نزدیک...... اگر خدا بخواهد.

به تو تقدیم ....

تو از راه رسیدی

شب از ریشه خشکید

زمین زیر و رو شد

غم و غصه ترسید

تو از راه رسیدی

نفس تازه تر شد

ورق با تو برگشت

خدا شعله ور شد

تو از راه رسیدی

غم کهنه جا خورد

دلم زنده تر شد

تنم بی صدا مرد

تو از راه رسیدی

گل از سکه افتاد

خدا مهربون شد

تو رو دست من داد

 

روز آرزوها خوش نشین!  

 

+ نوشته شده در  89/03/12ساعت 21:33  توسط علی صالحی  | 

يه كم از بغض من كم كن ، كه من از بغض تو خيسم !

تبارم از تبار توست ! شكوه سرد تنديسم !

بگو تا كي ميون ما ، تن اين فاصله ، داغه !

ببين كه تك‌درخت غم ، تو قلب تو يه غم‌باغه !

منو از اين همه گريه ، بگير و غربتم كم كن !

دوتا دستاتو رو زخمام ، بذار و زخمو مرهم كن !

كسي از تو براي من ، عزيز و آشناتر نيست !

كسي اين شعرِ پروازو ، مث پروانه از بر نيست !

صداي ساز اشكامو ، تو از اين فاصله بشنو !

من امشب گم شدم انگار ، ميون بغض داغِ تو !

تو اين رگبارِ دلتنگي ، شب و روزم به تو وصله !

ببين كه جعلي اين عشق ، تو قلب من چه خوش‌اصله !

منو از متن اين گريه ، بگير و تا خودت گم كن !

تو از چشماي خيس من ، بجوش و باز ترحّم كن !

+ نوشته شده در  88/09/15ساعت 21:1  توسط علی صالحی  | 

يه نفس ستاره بودي ! يه نفس شب و سياهي !

روزگار ، اين‌جوري مي‌خواست ! نازنين ! تو بي‌گناهي !

حقه و رنگ و ريا رو ، يادمون دادن هميشه !

تيشه دست ما نبود و ، هي زدن تيشه به ريشه !

بين «ما» فاصله انداخت ، دست تو با همهء «من» !

رنگ خاموشي گرفتم ، توي اين شعار روشن !

اين سقوط بي‌ترانه ، نقطهء عطف گناه بود !

خط گرفتن از يه خطاط ، اشتباه و اشتباه بود !

 يه نفس ترانه بودي ، يه نفس مرثيه و غم !

بسه دل دادن به ترديد ! بزن اين بازي رو بر هم !

+ نوشته شده در  88/09/03ساعت 0:19  توسط علی صالحی  | 

هنوزم وقت باريدن ، كسي من رو نمي‌شناسه !

اگرچه بغضِ من بازم ، به اشكاي تو حسّاسه !

اگه بارون نمي‌باره ، اگه شب مثل ديواره

كسي فكر عدالت نيست ، خدا هم كه گرفتاره !!

 

روز ، مث تن يخ !

ظهر ، شبيه برزخ !

عصر ، مث يه زندون !

شب ، يه جسم بي‌جون !

 

+ نوشته شده در  88/06/29ساعت 22:37  توسط علی صالحی  | 

دل من گرفته و وا نمي‌شه

هيشكي تو قاب دلم جا نمي‌شه

اون که رفته ديگه پيدا نمي‌شه

 شايدم قهري خدا

كجاي اين شهري خدا

 توي تنهايي دارم جون مي‌كنم

تا مياد يادم بياد كه كي منم

خودمو به بي‌خيالي مي‌زنم

 شايدم قهري خدا

كجاي اين شهري خدا

 ديگه از زندگيا خسته شدم

مث مرغ بال و پر بسته شدم

به خدا كه از خودم خسته شدم

 شايدم قهري خدا

كجاي اين شهري خدا

+ نوشته شده در  88/06/26ساعت 0:16  توسط علی صالحی  | 

تو كه متولد مي‌شوي با تو ابريشم چين متولد مي‌شود، متولد مي‌شوي تا دوباره متولدم كني، و مرا در گهوارة چشمانت به دنيا مي‌آوري، چشماني كه نه ديده‌امش و نه ديدنش را لمس كرده‌ام. آرزو مي‌كنم تا هميشه آرزويم باشي و نزديك‌تر از هميشه به آسمان بي‌ستارة آرزوهايم.

 

آرزو ! دستامو بشناس ! لمس گريه‌هامو بشناس !

غربت سرد و غريب ، مرده تو صدامو بشناس !

آرزو ! نفس ندارم ! زخمي از بغض بهارم !

تو بگو پشت كدوم شب ، بشكنم ، با تو ببارم !

آرزو ! بغضمو بشناس ! نازنينم ! منو بشناس !

خندة قديمي و زرد ، هنوزم كنج دل ماس !

 

مبارک است تولد دوباره ات ....

 

  

+ نوشته شده در  87/03/21ساعت 22:53  توسط علی صالحی  | 

گفته بودي كه مي‌آيي و مي‌ماني ! اما چه شد كه نيامده رفتي ؟!! شايد واژگان لغت عشاق تغيير كرده است و تو نسخه‌ ويرايش شده عاشقانه‌اش را به كتابخانه دل من نفرستاده‌اي ! هنوز هم مانده‌ام بين اين معني آمدن و رفتن ! نمي دانم كه آمده بودي تا بروي يا تو را به زور برند ؟! نمي دانم ! اما اين را خوب مي دانم كه اگر قرار بر ماندن بود لااقل قبل از رفتنت پر طاووسي، گل ياسي، نگين الماسي ... چه مي‌دانم، چيزي كه نشانه‌اي باشد از اين كه دلت را اينجا جا گذاشته‌اي به من مي‌دادي ! 

 

خيلي دردآوره اين حرف ، كه تو تازه دل بريدي !

بعد از اين همه صداقت ، به جدا شدن رسيدي !

سخته باورش كه چشمات ، خط زده رو ديدن من !

رفته از ياد تو انگار ، حرف عاشق شدن من !

تو داري مي‌گذري از من ، تو شباي بي‌ستاره !

قصة عاشقي ما ، اين روزا چه خنده‌داره !

منو تو اوج نيازم ، تك و تنها جا گذاشتي !

خيلي دردآوره اين حرف ، كه رو حرفات پا گذاشتي !

+ نوشته شده در  87/01/23ساعت 0:3  توسط علی صالحی  | 

دلم گرفته است از اين رفتن و نيامدن ! خيلي سخت است تحمل اين همه زخم، بدون تو ! مي داني كه ! از هر زهري براي نيشش پادزهر مي‌سازند ! و دستات مرهم‌ناك تو تنها پادزهر اين زخم‌هاي هميشگيست ! گويا تو درس طبابت عاشقانه را خوب نخوانده‌اي ! نه ؟!

 

تو هم مثل مني انگار : هميشه از همه بيزار !

 

چشات ميراث بارونه ! همه خوابند و تو بيدار !

 

تو هم مثل مني انگار : گلِ خشكيدة گلزار !

 

از آدم بودنت حتي ، ديگه بيزاري و بيزار !

 

+ نوشته شده در  87/01/16ساعت 17:58  توسط علی صالحی  |